یکشنبه 17 اردیبهشت1385
تولدم مبارک
21سال پيش در همچين روزی پسری شيطون و بازيگوش چشم به
جهان گشود که هنوز هم دست از شيطونی هاش بر نداشته آرزوش اين
که فقط يک بار ديگه بچه بشه و با بچه های که خودش رو فقط برای خوش می خوان هم
بازی بشه آخه ميدونيد دونيای بچه ها يک دونيای ديگی وقتی با هم بازی شون بازی
می کنن با شادی اون شاد می شن و با گريه او گريه می کنن ولی وقتی سن آدم ها
ميره بالا حتی تو سلام کردن هم دمبال فايده هستن
بی خيال اصلا چرا دارم اين حرف ها رو ميزنم
بفرمايد دهن تون رو شيرين کنيد مثلا تولد ها
تولد تولد تولدم مبارک
بيارين شمعهارو فوت کنم تا صد سال زنده باشم

ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط : سیدخان
شنبه 2 اردیبهشت1385
تنهایی
آري....
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرين به سفر که هر چه کرد او کرد
تنهایی یعنی بدونی که هیچ کسیو نداری اما به همه بگی یه عالمه آدم دورتو گرفتن
تنهایی یعنی شب خوابت ببره صبح پا شی ببینی بالشتت خیس از اشکات
تنهایی یعنی کسی که دستت رو دراز کنی که پا بشی اما هیچ کس دستتو نگیره
تنهایی یعنی اونی که دوستش داری بی خبر بزاره بره
تنهایی یعنی اشکات وقت نوشتن رمز دلت
تنهایی یعنی همه رو بزاری رو دوش خودت اما خودت پاهاتو بزاری رو زمین
تنهایی یعنی خدا رو لمس کنی تو خوابت
تنهایی یعنی عشقت ندونه که چی تو دلت
تنهایی یعنی نتونی به بگی که چرا تنهایی
تنهایی یعنی من
در شبي غمگين تر از من قصه ي رفتن سرودي
تا که چشمم را گشودم از کنارم رفته بودي
اي دريغا دل سپردن به عشق تو بيهوده بود
وعده ها و خنده هاي تو به نيرنگ آلوده بود
اي ز خاطر برده عشق آتشينم
رفتي اما من فراموشت نکردم
چلچراغ روشن بيگانه بودي سوختم
و بيهوده خاموشت نکردم
رفتي اما قلب من راضي نشد
در فراقت عشقتو نفرين کنم
بي تو شايد بعد از اين افسانه ها
ترک عشق واين غم ديرين کنم ...
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط : سیدخان