هیچ وقت فراموشت نمی کنم چون دوستت دارم.....
وقتي که خورشيد غروب مي کند
وقتي که دلتنگي مي آيد
غم به نام رويا آغاز مي شود
نقاش راگفتند نقشي بکش اززندگي باقلم نقش حبابي برلب درياکشيد گفتنش گرزندگي اين
است پس درياچيست؟! گفت:بالغي گران دريامحراب زندگي درکلاس محبت پشت نيمکت
هاي صميميت درس عشق ودوستي ويکي شدن راآغازکرديم حال به آخرين درسش رسيديم
درسيکه خوبست توهم آن رابداني عشق بايدورزيدبه همسفرزندگي وبايدماندگاربوددرقلب
ياران پس اي دوست! اي مهربان! اي همسفر! هميشه به يادتوخواهم بود
وهيچ وقت فراموشت نخواهم کرد

یه روز سیدی بود غمگین و خسته
چشم انتظار به در بسته
انگار دلش بدجور شکسته
انگار اشکاش گلوشو بسته
پس پای رفتن نداشت
حتی هم نای موندن نداشت
یه روز از خدا خواستش که راحت بشه از زندگی
کبوتر خسته ی اون برسه به شهر سفید
آرزوش این بود یه روز با خوشحالی ها بگذره
از آسمون می خواست که باز بارون زیبا بباره
اشکاشو کسی نبینه
توی خیابون ساکت
دلش می خواد داد بزنه
فریاد و شیون بزنه
از همه چیز گله کنه
دنیارو بی رنگ ببینه

ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط : سیدخان


