تبليغاتX
مهمونی
سهم من از شب شايد همان ستارهاي باشد که هميشه پنهان است و يا به قول قاصدکها ستاره من همان است که پيدا نيست
شنبه 29 مهر1385
خداحافظ گل رز من ......

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است

خداحافظ گل رز من ......
عزيزي که فرصت بيان احساسات رو به من ندادي، خداحافظ.
من ديگه غرق تنهايي شدم که تو مي خواستي در آن غرق بشم.
مي خوام ساده و پاک براي تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،
و مطمئنم اين چيزي از ارزشهاي من کم نمي کنه و لطمئه اي هم به غرورم نميزنه.
براي يکبار و حتي آخرين بار هم که شده مجبوري احساس منو بخوني، مي دوني چرا؟
چون ديگه گوش نميدي و فقط چيزي رو مي خواهي که خودت مي خواهي ببيني يا بشنوي
مي دوني وقتي كسي داره غرق مي شه، ديگه نميگه سلام.
فقط کمک مي خواد، ولي كار من ديگه از کمک خواستن گذشته.
مي خوام براي آخرين بار بگم : که من براي نابود نشدن عشق و احساسم همه ي تلاشمو کردم.
درست تو لحظه ي اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فكر ميکردم دستت توي دست منه..
ولي افسوس که تو خيلي وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودي،
و من چه دير فهميدم، که تنها درون گود وايستادم و دارم براي چيزي مي جنگم،
كه اون خيلي وقته مال من نيست.
من توي وجود تو، يه ذره از وجود خدا، يا حتي يه تکه از وجود خودمو پيدا کرده بودم.
تو اون شاهزاده اي نبودي که من توي قصه هام ازش يه بت ساخته بودم.
تو حتي اون چيزي که خودت رو نشون ميدادي، هم نبودي..
براي من ديگه اسم تو يا هويت تو مهم نيست.
براي من اون عشق و احساسي که توي وجود تو پيدا کردم، عزيز و دوست داشتنيه.
واسه همين هم تا ابد دوستت خواهم داشت.
فقط بدون، هميشه خواستم پُر بشي از من.
تو عميق تر از اوني بودي که احساس من بتونه تو رو پر کنه.
و هر چي تلاش کردم، ديدم تمام وجودت خاليه، آره! از من خاليه.
آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم.
به جاي اينکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم.
آره! توي وجود تو گم شدم..
و كسي به من فرصت کمک خواستن هم نداد.
هميشه از خدا مي خواستم که يه عشق واقعي رو بهم بده،
اون عشق رو بهم داد، گرچه خيلي زود هم ازم گرفت.
ولي هر چه بيشتر ميگذره به حقيقي بودن اون عشق مطمئن تر ميشم.
حتي نبودن تو توي اين مدت نتونست ذره اي از احساس من کم کنه،
چه بسا هر لحظه قدرتش رو توي قلبم بيشتر از پيش احساس مي کنم.
دلم مي خواد برات آرزو کنم که يه روزي عاشق بشي،
ولي برات آرزوي قشنگتري مي کنم..
اينکه اگر عاشق شدي هيچ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت طعم خوشبختي واقعي رو بچشي.
آرزوي يه عاشق براي معشوقش چيزي غير از اين نمي تونه باشه.
ديگه حتي نمي خوام فکر کنم که احساس واقعي تو چي بود؟
ديگه دنبال مقصر هم نمي گردم..

اگه برنده و بازنده اي هم باشه..

اون برنده تويي..
تو بردي...

آره! فقط تو بردي.
ولي من خوشحالم که به تو باختم.

 

خداحافظ

 

وقتی که به این آهنگ گوش میدم یاد اون می افتم    گوش دادن به آهنگ



ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط : سیدخان
شنبه 1 مهر1385
دلتنگی

 تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است ....
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیقترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد ...

درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد ...

حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند ....
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است ...

دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ...

برای داشتنش دارم ....
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است ..

دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم ....

در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است ..

حق من نیست ...

به اتش گناهی که تو کردی و مرا سوزاند ....

دنیای مرا با تلی از خاکستر پوشاندند...
رنجی آنچنان زندگی مرا پر کرده است ...

آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است ...

آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند ...
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم ...

می فهمی؟...

همه عمر ...

داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است ...

و مرا از او هم جدا می کند ...

تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم ....
آنقدر دلتنگ دوری اش هستم ..

آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم ..

آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و تنهایی می جود ...
به او نگاه می کنم ...

به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد ....
به او که لبهایش از اندوه من می لرزند ...
به او که دستهای نیرومندش ..

عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند ..

جرعه جرعه به من می نوشاند ....
به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندند و دنیایم را ستاره باران می کند ...
به او که باورش کردم ...
به
او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ...

هرگز...

هرگز....

به روی دنیا بازشان نکنم ....
به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد ...
به او که مرزهای سرنوشت ..

سالها پیش دوریش را از من رقم زده است ...
سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها را با خود می کشم ...

و میدانم که زمان.....

شاید....

زمان.....

داغ مرا بهبود بخشد ولی...

هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای بزرگ چگونه مرا در اغوش کشید ...
هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند ...

لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفسهایش برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است ....
                                               دلتنگی از کسی که هر شب خوابشو می بینم

اما هنوز با تمام وجود دوستت دارم...............

 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط : سیدخان