تبليغاتX
مهمونی
سهم من از شب شايد همان ستارهاي باشد که هميشه پنهان است و يا به قول قاصدکها ستاره من همان است که پيدا نيست
جمعه 7 دی1386
عيدغدير

 

عيدغديرخم مبارك

 

اي علي !برشانه پاك محمد پا نهادي، تا بداند عالمي در آفرينش بي نظيري

 خداوندا،بر علي(ع) سلام فرست،آنگاه كه دست ياري به محمد(ص) داد، آنگاه كه در شريعت محمدي انديشيد وامانتدار حقيقت شد،آنگاه كه دستش بر فرازدستان حبيب خداپرچم ولايت را به اهتراز در آورد.

عيد بزرگ ولايت، سر آغاز شجره طيبه امامت برهمه شعيان امام علي (ع)، امير وولي مومنان واسوه پرهيزكاران مبارك باد

 

راستی من سربازی افتادم استان گیلان ولی معلو م نیست کدام شهر یا شهرستان گیلان

 

 

 

باران عشق من ......
در زير باران نشسته بودم…

چشمم را به آسمان دوخته بودم
چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…

انتظار مي کشيدم…

انتظار قطره اي
عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند…

 تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود
باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند
صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود…

خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم…

 مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است…

اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود
در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!…

من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند
نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود…

و يا اينکه ناپديد شود!…
من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد!…

همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!…

انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!…
باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد…

و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…!

من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم…

آنقدر انتظار کشيدم تا…

قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم
قطره اي که آرزو داشتم به چشمانم بنشيند
آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود…

قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد
نگاهم همچنان به آن قطره بود…

طوفان سعي داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند
اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست
چه لحظه قشنگي…

در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد…

اشکهايم با آن قطره يکي شده بود
احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…

به قطره وابسته شدم…

آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…

همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد

 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط : سیدخان